تاريخ : جمعه دوم اسفند ۱۳۹۲ | 1:56 | نویسنده : شیما
سیبل دختر زیبایی بود...

زیبایی او نه فقط زیباپسندان بلکه خداراهم به وجد اورده بود.

ازاین روبرای اینکه حق چنین زیبایی روادا کنن بهش جاودانگی ابدی بخشیدن.

ینی اونو در حبابی شیشه ای گذاشتن و سپس درمعرض دیدهاقراردادن.

صدهاسال گذشت انسانها آمدند واین زیبایی رو متحیرانه نگاه کردن.

تا اینکه یک روز شخصی که درقبال زیبایی قلبی محتاط داشت برای درک احساسات و

خواسته های سیبل در شیشه رابازکرد.

وازش پرسید: آرزویت چیست؟ آیاخواسته ای داری؟

سیبل در جواب گفت:تنها آرزوی من مرگ است.

 .

 آیا واقعا میشه زیبایی روجاودانه ساخت؟؟؟؟؟

در کدوم شرایط تنها وتنها خواسته ی یک زیبایی مرگه؟؟؟؟

آیا این زیباترین اسطوره نبود برا بیان آزادی!!!!

.

.

.

 

خب آزادی هم یه چیزی توهمین مایه هاست دیگه...

یه چیز زیبا که نمیشه حبسش کرد..............نه نمیشه.

تنهاچیزیه که هیچوقت نمیشه از انسان دریغش کرد......چون..

چون هستن انسان هاییکه آزادی رو به قیمت مرگ بدست میارن

.

باور کن نمیشه ازکسی دریغش کنی......پس الکی زور نزن ..

پس بفهم فیلتر وسانسور و....این چرت وپرتا هیچ فایده ای نداره.

پس بفهم اگرهرملتی یک اسطوره برای آزادی داشته باشه

ماهزاران اسطوره داریم.....وخواهیم داشت...

دل من به این زیرزمینی نفس کشیدن ها و پشت فیلتر کارکردنها

خیـــــــــلی خوشـــــــــــه...

 

(بابک خرمدین،من لیلی باکره نیستم،پسربوکانی وسکوت ایرانیان) توی لینکدونیم

اینا اسامی وبلاگ هایی ان که متاسفانه فیلترشدن.

وتا الانم رفع فیلتر نشدن

چون مدیراین وبلاگ ها نمیخوان که .......

 

الان دارم یاد اون شعر می افتم ...................چی میگفت؟؟؟؟؟؟؟؟

 

*اگر مایه ی زندگی بردگیست           دوصدباره مردن به از زندگیست*

  

 

محمود دولت آبادی:

روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند

روز وشب دارد.

روشنی دارد،تاریکی دارد

کم دارد،بیش دارد

دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده

تمام میشود بهار می آید...

 

پ.ن:آره دیگه تموم میشه همش یه ماه مونده...................

.............



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ | 20:16 | نویسنده : شیما
امروز سالروز تولدمه.

روز ۱۹سالگی شدنم...

امروزینی اینکه ۱۹ ساله بند نافمو از مادرم جدا کردن..

۱۹ساله دیگه نه رحمش گهواره شب و روزمه نه سرخرگ وسیاهرگهایش کاسه ی غذایم

امروز ینی ازاون نطفه ییکه یه روزی شکل گرفت ۱۹سال میگذره...

یه سال دیگه هم گذشت..یه سال دیگه هم خواهد گذشت...

هنوزهم اولین روز بارانی رویادم نمیاد...اولین بهار...اولین غروب خورشید

اولین گل رُز هاییکه بوییدم.....یادم نمیاد اولین خنده ی کودکانه ام رو نثار چه کسی کردم...

یادم نماید وقتی به بیرون خزیدم ،پرستار باچند ضربه سیلی مرا به گریه در آورد...

اما هنوز هم به نخستین میلاد دیدگانم گریانم.....

ازاینا بگذریم..

امروز که تولدم بود عزیزترین کس زندگیم اولین کسی بود که بهم تبریک گفت..

تازه بهم کادوهم داد....زیباترین وتک ترین کادوی زندگیم

این هدیه رو حاضرنیستم باهیچ چیز تودنیا عوض کنم.......هیچوقت...

واقعا سورپرایزم کرد ....

هدیه اش یک روپوش سفید پزشکی بود...........محشربود...برای من بینظیر بود..

بادستای خودش روپوشو تنم کرد.....

امروز باتموم۲۴بهمن ماه ها برام فرق داشت ....امروز دیگه مث سالهای گذشته غمگین نبودم

امروز دیگه از غروب خورشید دلم نگرفت....

امروز واقعا برام تکرارنشدنی بود...



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ | 0:19 | نویسنده : شیما

 

جاییکه من ایستاده ام گرگها هزار بار شریفتر از سگها هستند

وعقابها برتر از کلاغهایش...

و شْلْر۱ هایی دوچندان زیباتر از گلایول ها

وکاش تعداد انسانهاییکه این حرف مرا درک میکنن بیشتر باشند ..کاش

.............................................................................................................................................................

گلایل هیچگاه گل مورد علاقه ی من نیست ونبوده....

.

.

.

۱:شلر یکی از زیباترین گلهاییست که در کوهستانهای سرفراز کردستان میرویدنام فارسی آن لاله واژگون یا(اشک مریم) است.دلیل لقب اشک مریم به این گل این است که. زمانیکه مریم مقدس حضرت عیسی را ابستن بود مردم به حضرت مریم تهمت زدند . ودراین زمان بود که خدا ازشدت غم وناراحتی مریم مقدس وبدلیل پاکی او به تمام گلهای دنیا فرمان داد سربه زیر شوند وتمام گلها فرمانبردار شدند جز گل شلر یا لاله واژگون.گل شلر سرش را هرگز به زیر نیانداخت چون میخواست سرش را بالابگیرد وبه پاکی مریم سوگند یادکند.بعدازان خدا برای همیشه به گل شلر دستور دادسرش را به زیربیافکند وهرگز بلند نکند.جالب اینکه این گل به وقت صبح زود قطرات آبی که ریشه اش از خاک گرفته روی گلبرگهایش جمع وسپس به زمین میریزد که درست شبیه اشک ریختن است

.

حالاایناییکه گفتم همش افسانه بود جدی نگیرید ولی جداً گل لاله واژگون تنها گل موردعلاقه ی منه،واقعا عاشقشم.

 



تاريخ : شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ | 9:0 | نویسنده : شیما

    سلام دوشیزه ی سرزمینم!

    دارم برای تومینویسم بخوان نازنینم.......میخواهم ازتوبگویم

    شاید برای نوشتن ازتوخیلی کوچک باشم.اما....

    شایدامروزتو فرداهای من باشد........پس بگذاربنویسم!!!

 راستی هوای اینروزهایت چطوراست؟

    شنیدم تمام روزرابه دنبال دکترونخ وسوزن میگردی....

    تا ب ک ا ر ت خط خورده ات راترمیم کنی؟؟؟

 

    ببین......دارم ازاین مینویسم

    پس بگذار از توبرای توبگویم...

    ازروزهاییکه برای نان سگ دومیزنی وشبهاییکه بیداری...

    میدونم خیلی درد داری...........میدونم بامعدل الف توفکرترک تحصیلی!!

    میدونم جهیزیه ات فروخته شدبرای دیه ی داداشت...!!

    میدونم از روزهاییکه بارون میباره بدت میاد.!!چون پاهات توکفشهای کهنه ات غرق آب میشه!

    دوشیزه ی من! ... توبلدنیستی برای بارون شعرعاشقانه زمزمه کنی.....

    ومن هم ازشدت غم تو

    تموم یک روز بارانی سرموبلندمیکنم وبه آسمون لعنت میفرستم.....

    ومن هم ازشدت غم تو مثل تو

        هیچوقت برای بارون شعرنمیگم.......فقط به حرمت سقف سوراخ خانه ولباس های پینه ات..

   راستی منم  مثل توازشعربازباران باترانه...............چیزی یادم نمونده..!!!

میدونم درکودکی گل فروش بودی ودرجوانی تن فروش..

 اشکاتو پاک کن دوشیزه ی من شب درازاست ومن بازبرات مینویسم.توبازهم بخوان

از امروزخودت.......ازفرداهای من....!!!

ازامروزهاییکه پرازحالت تهوعی درست مثل من.

حالت تهوع ازمغزهای فسیلی وبیمار. 

   از نهی از منکر ها و امر به....... منم نمی دونم!!! راستی امر به کدام معروف؟؟؟؟!!!

تهوع ازبوق ماشینها، ازشبهای تاریک وکوچه های بن بست...

ازتفکیک جنسیت ها و تلفیق خوب وبدها...

ازجیب های پرومغزهای خالی...

حالت تهوعی زجرآور ازشبهایت با بوی تند و گند عرق زیربغلش!

وروزهایت بانهی ازمنکرشدنت بادانه های تسبیحش!

وبرای من چه دردناک است حاشورخوردن تنت با آن ریشهای بلندش....!

   دوشیزه ی من،باهرشبی که توچنین به صبح میرساندی من برایت سیاه میپوشیدم

 .

......!!!!

    میدونم توهم مث من حالت تهوع میگیری ازسایه ی تاریک واژه های چرت وبی معنی.

دوشیزه ی بدون بکارت باکره.....!!!!

تورافاحشه میخوانند؟؟؟....بگذاربخوانند

  توبرای من ازمریم مقدستری......... به دخترانگی ام سوگندمن برایت عیسی میشوم

وبه آسمانی بودنت سوگندمیخورم

دوشیزه ی باکره ی من!!؟

 بگذاربگویند.... بگذار روزی هزاربار در مغز های چرک وکثیفشان سنگسارت کنند...

مریم مقدس من!به پاکی آسمانیت وبه بکارت پاره نشدنی روحمان سوگند!

روزی فرامیرسدکه دیگرکسی بکارت را درگوشمان زمزمه نمیکند

روزیکه شایدمنوتونباشیم.

روزیکه دیگرکسی فاحشه رانشناسد و باکره را فقط وفقط انسانیت معنی کند

      آن روز اگرزنده باشم دیگربرایت لباس سیاه نمیپوشم...باتومستانه میرقصم..هلهله میکشم ومیخندم

ودیگرنه ازشب وتاریکی خیابانهایش ونه ازکوچه های بن بست می هراسم

    مریم باکره ی من تورابه شرافتت قسم باکره بمان ........من برایت عیسی میشوم وبه پاکیت سوگندمیخورم

تو فقط با من بمان وطاقت بیار.............روزبرمی آید..............................

باورکن برمی آید

      (به قلم خودم)

 

 

 

 

    روزگــــــــارا

                     تو اگـــــر سختــــــ بهـــ من میگیـــــــری

                                                                                  

باخبـــــر باش کــه پــــژمردن من آســــــان نیستــــ

 

گــــــرچه دلگیــــرتر ازدیـــروزمــــ

 

   گرچــــه فـــردای غم انگیــــز مرا میخوانــــــــــد...

  

   لیکــــ باور دارمــــ دلخــوشی هـــا کم نیستــــــ...

 

زندگیــــ بایـــدکرد...

 

چـــه شقایقــــــ باشد...چـــه برویـــد کـــاکتــوس...

 

 ....................................................................................................................................................................

 

 

برتمام بابا نان دادهاییکه یاد گرفتم لعنت....!!  

.

.

توبه من چه اموختی معلمم؟!کجای زندگی ام بابابه من نان وانار داد؟؟؟

من که انار رافقط در کتاب فارسی دیده بودم

من که هرگزندیدم بابایم به من اناردهد..

هنوزاول ماه بود ومن ندیدم بابانان بیاوردخانه

پس چرابه من نیاموختی این زمین جایی برای ماندن من ندارد...

وقتی دیدم آن مردآمد امانه بااسب. بایک لامبورگینی آمدوخواهرم راباخودبرد

 پس چرا به من نیاموختی سهم من ازاین دنیافقط قطعه ای قبردربهشت زهراست...

وقتی دیدم آن مرد نه داس دارد نه زمینی برای کشاورزی

 پس چرابه من نیاموختی کبری درمیان حق حق گریه هایش تصمیم گرفت 

 صیغه ی ساعتی حاجی بالای منبرشود

  وقتی دیدپدرکارگرش ازاینکه نتوانست داروی چهارمیلیون تومانی مادرش رابخرد دست به خودکشی زد

 

چرا نگفتی ان مرد یکه سبد داشت سالهاست که داخل سبدش

چیزی جز اشک و اه و حسرت نیست؟؟

من دیدم آن مردیکه دیروز درباران آمد را امروزچطور درملا عام به دار آویختن.

   من اینجا روزی هزارباردیدم ارزش یک انسان به اندازی ارزش پس مانده های توی سطل اشغال است

   ولی تواین راهم به من نیاموخته بودی........ببین این الفباهاییکه توبه من اموختی چه زیبابود...

چه خواندنی بود...

   چه خنده دارو احمقانه بود...   

میدانی معلم زندگی ازاین الفباهاییکه به من یاددادی شلاقی برام ساخت تاهردم

منوبه فلک ببنده وتن زخمیمو حاشوربزنه.....

.

لعنت برتمام بابا نان داد هاییکه به من یاددادی ....لعنت

    (به فلم خودم)

 



تاريخ : چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ | 0:30 | نویسنده : شیما

 

اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است!

اما میخواهم برایت بنویسم

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان!

… چه گناه کبیره ای…!

میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند،

من هم مانند همه ام

راستی روسپی!

از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو،

زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!

اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد

و یا شوهر زندانی اش آزادشود این «ایثار» است !

مگر هردواز یک تن نیست؟

مگر هر دو جسم فروشی نیست؟

تن در برابر نان ننگ است…

بفروش ! تنت را حراج کن…

من در دیارم کسانی را دیدم

که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان

شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی

نه از دین .

شنیده ام روزه میگیری،

غسل میکنی،

نماز میخوانی،

چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،

رمضان بعد از افطار کار می کنی،

محرم تعطیلی.

من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه،

جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم،

غسل هم نکنم،

چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم،

پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم،

محرم هم تعطیل نکنم!

فاحشه !!

دعایم کن …

.....................................................................................................

 



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۲ | 23:55 | نویسنده : شیما
فاجعه ی مدرسه ی شین اباد هیچگاه ازیادها نخواهد رفت..
 


جای سیران وسارینا برای همیشه روی نیمکت های مدرسه خالی خواهد ماند..
پارسال همین موقع هاروی اون نیمکت هادختربچه های زیبایمان نشسته بودن

بادلی پرازامید

با ارزوهای رنگارنگ

با خنده های کودکانه

ازهمه ی اینهاگذشته

بااون چهره های زیبا..........

همچون گلهای لاله کوهستانهای کردستان...





اما امسال ازاون صورتک های عروسکی وزیبا

فقط یه مقدارگوشته بریان وبدنی نحیف ومعلول باقی مونده

باید دلت سنگ باشد تا بتوانی به چهره‌هایشان نگاه کنی و بغضت نگیرد و شرمت نشود، اما در این اتاق باید همه
غصه‌ات را پنهان کنی و برایشان لبخند بزنی تا بتوانی عمق فاجعه را از این کودکان 10 ساله پنهان کنی. صدای خنده آنها را در باز‌ی‌هایشان در حالی می‌شنوی که چهره معصومانه و زیبای کودکانه‌شان زیر داغ آتش، چروکیده و مچاله است، آن هم نه سوختگی به مفهوم رایج، بلکه بندبند وجودشان در این حادثه از شدت بالای حرارارت اتش سوخته است

برچسب‌ها: مدرسه ی شین اباد, سیران یگانی, مدرسه ی سوخته ی روستای شین اباد

تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ | 0:20 | نویسنده : شیما

سال بد

سال باد

سال اشک

سال شک

سال روزهای دراز و استقامت های کم

سالی که غرور گدایی کرد

سال پست

سال درد

سال اشک پوری

سال خون مرتضی

سال کبیسه ...



تاريخ : چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۲ | 23:0 | نویسنده : شیما

(یکی از زیباترین شعرهای یغماگلرویی که واقعادوسش دارم)

باغ وحش

تو گلوش‌ شکسته‌ فریاد ، خیلی‌ وقته‌ رفته‌ از یاد
شیرِ باوقارِ جنگل‌ ، پُشت‌ِ میله‌های‌ فولاد
روی‌ یالای‌ بلندش‌ ، سایه‌ی‌ مگس‌ نشسته‌
نا نداره‌ که‌ بغرّه‌ شیرِ پُر غرورِ خسته‌
خسته‌ از دوری‌ چشمه‌ ، خسته‌ از این‌ قفس‌ِ تنگ‌
غربت‌ِ جنگل‌ُ ریخته‌ تو دوتا چشم‌ِ عسل‌ْ رنگ‌
نمی‌دونه‌ چرا اینجا همه‌ میله‌ها بُلندن‌
آدمای‌ پُر هیاهو به‌ سکوت‌ِ اون‌ می‌خندن‌

شیرِ پیرِ باغ‌ وحش‌ِ شهر ما ،
یه‌ ماهه‌ هیچی‌ نخورده‌ آدما !

نعره‌ کن‌ ! شیرِ قشنگم‌ ! چرا بی‌ صدا نشستی‌ ؟
نعره‌ سر کن‌ تا بدونن‌ که‌ هنوز تو زنده‌ هستی‌ !
نکنه‌ غرورِ جنگل‌ تو دلت‌ نمونده‌ باشه‌ !
نکنه‌ سکوت‌ِ اینجا صدات‌ُ سوزونده‌ باشه‌ !
یادِ این‌ آدما بنداز که‌ تو اون‌ شیرِ بزرگی‌ !
حریف‌ِ صد تا پلنگی‌ ، حریف‌ِ یه‌ گلّه‌ گرگی‌ !
نعره‌ کن‌ ! شیرِ قشنگم‌ ! چرا بی‌ صدا نشستی‌ ؟
حالا که‌ موقع‌ خواب‌ نیست‌ ، واسه‌ چی‌ چشمات‌ُ بستی‌ ؟

شیرِ پیرِباغ‌ وحش‌ِ شهر ما ٬

دیگه‌ دِق‌ کرده‌ وُ مُرده‌ آدما !

.............................................................................................................. 

دوستای گلم سلام

همونطورکه بعضی ازشمادرجریان هستیدمن یه مدت طولانی نیستم

شایدیک هفته-دوهفته.....یک سال -دوسال.....یک قرن -دوقرن.....

نه شوخی کردم به اندازه ی یک قرن زنده نمیمونم اما..

اما چیزاییکه تواین وبلاگ نوشتمُ نسلهاونسلهابعدازمن میبینن.پس همون بهترکه عمرماهم زیادکفاف نده

اگربعضی وقتاقلمم یه کم تندشد اگربعضی وقتا یه کم زیادی وحشیانه نوشتم

چیزمهمی نبودنگران نباشید......فقط قلبم توسینه سفت میشدوبغض توگلوم چمپاتمه میزد

بارهاسعی کردم ننویسم.....نگم......نبینم......نشنوم

نفهمم.....

دکترشریعتی هم میگفت: اگرتوانستی((نفهمی))میتوانی خوشبخت باشی

ومن اکنون مدتهاست دیگه سعی میکنم نفهمم

امانمیدونم چرابازهم خوشبختی.........

بگذریم...

راستی اگه بازهم همچنان محکوم به تبعید به این زمین شدم(اگه بازهم زنده موندم)

برمیگردم

البته اگه تااون زمان وبلاگمُ فیلترنکردن.....................اگرهم فیلترشدناز شصتم

..............................................................................................................

روی سنگ قبر ما بنویسید

مابه یقین رسیدیم که بیشمار بودیم

وقتی سکوت حاکم برجامعه رادیدیم



تاريخ : سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ | 20:3 | نویسنده : شیما

بستگی‌ داره‌ خودت‌ بُلن‌شی‌ ،
یا چُرت‌ بزنی‌ تا آقاجون‌
با اُردنگی‌ بیدارت‌ کنه‌ !
اونوخ‌ بایس‌ بِری‌ تو حیاط‌
با قند شکن‌ِ ننه‌ جون‌ یخ‌ِ حوض‌ُ بشکنی‌ُ
وضو بگیری‌ !
یادت‌ باشه‌
بعدش‌ زود برگردی‌ تو خونه‌
وگرنه‌ باید واسه‌ شکستن‌ِ یخای‌ دست‌ُ صورت‌ِ خودتم‌
از قندْشکن‌ استفاده‌ کنن‌ !
بعد از اون‌ جَلدی‌ چادر نمازت‌ُ سَرکن‌ ،
که‌ مبادا آفتاب‌ بزنه‌ وُ
نمازت‌ قضا بشه‌ !

می‌دونم‌ هنوز نُه‌ سالِت‌ نشُده‌،
می‌دونم‌ سَرما وُ بی‌خوابی‌ اَذیتت‌ می‌کنه‌ ،
اما خوشحال‌ باش‌ ،
آدمای‌ زجر کشیده‌ به‌ خدا نزدیک‌تَرَن‌ !



تاريخ : شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۲ | 14:11 | نویسنده : شیما


هیچ!!!!

.

.

حرف تازه ای برای گفتن ندارم....

 
 


تاريخ : جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۲ | 14:36 | نویسنده : شیما

هی دهه شصتی سرتو بالا بگیر

میدونم تو جوونی پیر شدی…

میدونم آهنگ یو یو بازی کردنت ، آژیر قرمز بود…

میدونم واسه دوچرخه و آتاری معدل بیست آوردی و هرگز نخریدن برات.

می دونم بچگیات بمبارون بود

میدونم دوران نوجوانیت توی صف های طولانی نفت تلف شد

می دونم در زمان رشد و پیشرفتت دستگاه ویدئو ممنوع بود… میدونم نظامت جدید بود…

می دونم کلاسات پر آدم بود و توی هر میز و نیمکت سه نفره و گاهی هم چهار نفره مینشستید …

سنبل شما شهید حسین فهمیده بود…

 شما دهه شصتی ها حرمت را می فهمید, از خود گذشتگی را میفهمید, توهین نکردن را میفهمید!

حالا باید همکلام نسل “جاستین بایبر” شوی!

کسایی که شلوار را تا نصفه بالا کشیده اند و به شورت شان افتخار میکنند!

سخت ست رابطه با تهی و تتلو و ساسی مانکن!

سخت ست فهمیدن عجیجم و عجقم و ملسی و…

سخت است مقایسه کردن آرزوهای کودکی تو که اتارای یا عروسک بود با تپلت و گلگسی های الان

ببین منو ، سرتو بگیر بالا رفیق…

درسته تو کودکی و نوجوانی خوبی نداشتی ولی

در عوض یه مرد و یه زن واقعی بار اومدی…




تاريخ : چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۹۲ | 20:41 | نویسنده : شیما
اینجا ایران است ..
کشوری که دومین منابع گاز و نفت جهان را دارد.

کشوری که بهترین فرش جهان را دارد.

کشوری که بهترین خاویار جهان را صادر میکند.

کشوری که بهترین پسته جهان را دارد.

کشوری که یکی از بهترین تولید کنندگان زعفران است.

کشوری که آثار تاریخی گوناگونی دارد..

کشوری که درآمد زیادی از اماکن دینی دارد.

کشوری که مرغوب ترین برنج حهان دارد..

کشوری که یکی از بهترین چایی های دنیا را دارد...

صاحب کم ارزش ترین پول دنیا است!!...

اینجا ایران است،ماهواره ممنوعـــه، اینترنت فیلتــره، شراب حرامـه،

رابطه با جنس مخالف گناهـه، امنیت خیــاله، عشق نـایـابه،

خیانت رواجــه، دروغ نقـل و نبـاته، آینده سیاهـــه و هوا آلـــوده...

اينجا ايران است، سرزمين بيني های سربالا و فرهنگ های سرپايين !!!

دانشجوی موسیقی‌؛ شش ترم باید معارف بخونه که توش نوشته موسیقی حرامه...

اینجا تادلت بخواد زیرزمینی زندگی میکنیم.....



تاريخ : شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ | 15:19 | نویسنده : شیما
یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره       یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
                 یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره

                         می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره
                                یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
                                         اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
                                                بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
                                                       انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره
                                                               یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
                                                                     اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
                                                                         یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
                                                                               اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
                                                                               یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
                                                                                 مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره
                                                                                 یه نفر تولدش مهمونیه ،‌همه میان
                                                                                  یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره
                                                                                یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
                                                                                  یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره
                                                                                 یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
                                                                                یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره
                                                                              یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
                                                                         یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره
                                                                تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
                                                       یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره
                                              یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
                                      یکی انقد دیده که میل تماشا نداره
                                 یکی از واحدای بالای برجشون می گه
                            یکی اما خونشون اتاق بالا نداره
                      یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
                یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره
         یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
    یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره
   یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
  یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره

 یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس

  یکی هم برای گرمای دساش ها نداره
  دخترک می گه خدا چرا ما .... مادرش می گه
    عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره
         یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
              هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
                  یکی آزمایش نوشتن واسش ،‌اما نمی ره
                            می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره
                                 بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و
                                        مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره
                                                 یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
                                                    پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
                                                        یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
                                                              دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
                                                                   راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
                                                                         ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟
                                                                             بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
                                                                                    یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره
                                                                                          همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
                                                                                         این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره


تاريخ : سه شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۲ | 1:33 | نویسنده : شیما


من آن بازیچه ای هستم

که میرقصم به هر سازت

تو میخندی به کبر آخر به این چشمان گریانم


خدایی ناخدایی


هرچه هستی غافلی یارب


که من آن کشتی بشکسته ای در کام طوفانم


توئی قادر توئی مطلق


نسوزان خشک و تر باهم


که من فریاد نسلی


عاصی و قومی


پریشانم



تاريخ : جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۲ | 10:31 | نویسنده : شیما
در غروب یک روز جمعه٬ پیرمردی مو سفید٬ در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد٬ وارد یک جواهر فروشی شد و به جواهرفروش گفت: "برای دوست دخترم یک انگشتر مخصوص می خواهم."مرد جواهرفروش به اطرافش نگاهی انداخت و انگشتر فوق العاده ایی که ارزش آن چهل هزار دلار بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد. چشمان دختر جوان برقی زد و تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.
پیرمرد پس از دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت: خب٬ ما این رو برمی داریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اون رو چطور پرداخت می کنید؟ پیرمرد گفت با چک٬ ولی خب من می دونم که شما باید مطمئن بشید که حساب من خوب هست٬ بنابر این من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز دوشنبه که بانکها باز می شه٬ به بانک من تلفن بزنید و تأیید اون رو بگیرید و بعد از آن٬ من در بعدازظهر دوشنبه این انگشتر را از شما می گیرم.
دوشنبه صبح مرد جواهرفروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت: من الان حسابتون رو چک کردم٬ اصلاً نمی تونم تصور کنم که توی حسابتون هیچ پولی وجود نداره!
پیرمرد جواب داد: متوجه هستم٬ ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من چه آخر هفته معرکه و هیجان انگیزی رو گذروندم؟!!


تاريخ : سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۲ | 9:8 | نویسنده : شیما

ما نسلی هستیم

که روزها میخوابیم

وشبها بیداریم

چون تاریکی شب برامون

قابل تحملتر ازتاریکی روزهاست...


این روزها هواخیلی غبار الود است

گرگ را از سگ نمیتوان تشخیص داد

هنگامی گرگ را میشناسیم

که دیگر دزیده شده ایم

اینجازمین است..
 
ارزانترین کالایش انسان...!
 
نرخش هم بروزنیست...!
 
حرف هاتاریخ مصرف دارند
 
سلام.تاریخ تولیدشان
خداحافظ.تاریخ انقضایشان

فقط خدا میداند وخدا...
 
که در دل نسل من
 
چقد جای
 
خوشی ها
 
شادمانیها
 
ولذتها
 
خالیست
 
وچقدرجای
 
ای کاشها
 
وای کاشها
 
وای کاشها
 
پراست.....!


تاريخ : شنبه هشتم تیر ۱۳۹۲ | 17:23 | نویسنده : شیما
زیرباران بیا قدم بزنیم

حرف نشنیده ای بهم بزنیم

 

نوبگوییم ونوبیندیشیم

عادت کهنه رابهم بزنیم

 

وز باران کمی بیاموزیم

 که ببیاریم وحرف کم بزنیم

 

کم بباریم اگر ولی همه جا

عالمی رابه چهره نم بزنیم

 

چتر راتاکنیم وخیس شویم

لحظه ای پشت پابه غم بزنیم

 

سخن ازعشق خودبخود زیباست

سخن عاشقانه ای بهم بزنیم

 

قلم زندگی بدست دل است

زندگی رابیارقم بزنیم

 

دلکم قطره ها در انتظارتو اند

زیرباران بیاقدم بزنیم



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۲ | 17:7 | نویسنده : شیما
پسر: عشقم یه عکس خوشگل از خودت واسم بفرست.

دختر:چشم ولی تو هم محض احتیاط یه عکس از خواهرت واسم بفرست عجقم..
(شیطان سرپا ایستاده بود سیگارش را خاموش کرد و کف مرتبی برای دخترزد)
پسر بدون معطلی عکس اون یکی دوست دخترش را واسه دختر فرستاد.
(بیچاره شیطون رو آورد به مصرف مواد مخدر و شیشه)
دختر: وای مرسی عزیزم.. الان عکسمو واست ایمیل میکنم و عکس دوستش را فرستاد.
پسرک خوشحال وقتی ایمیلشو باز کرد عکس خواهرشو دید..
(هیچی دیگه داستان این چت باعث شد شیطان ادامه تحصیل بده بعد از ظهرها هم کلاس تقویتی گرفته).



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۲ | 16:24 | نویسنده : شیما
فقر اینه که حتی پیام بازرگانهای GamTv رو از دست ندی و سایر کانالهای ماهواره
ات قطع باشه!!!!!!!!!
فقر اینه که غرب زدگی شخصیت خود وخانواده ات رو ببینی و ادعای فرهنگ داشته باشی....!!!!!

فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت
فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه
فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه

فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی
فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی
فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه
فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی

فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه
فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری
فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه
فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی

فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی
فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم
فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته
فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری
فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی و احمد کسروی برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه
فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و  هابیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون
فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی
فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی
فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۲ | 22:33 | نویسنده : شیما

پا بـــه پای کــــودکی هــایــــم بیـــا


کــفــــش هایت را به پا کن تا به تا


قــاه قـــاه خــنـــده ات را ســـاز کن 


باز هـــم با خــنده ات اعــــجاز کن.


پا بکـــوب و لج کن و راضــی نشو 


با کســــی جـــز عشق همبازی نشو


بچه های کوچــــــه را هـــم کن خبر 


عـــاقــلی را یــک شب از یادت ببر


خـــــالــه بازی کــن به رسم کودکی 


با هــــمان چـــــادر نــــماز پــولکی


طـــعـــم چای و قــــــوری گلدارمان 


لـــــحــــظه های ناب بی تکرارمان


مــــادری از جـــنـــس باران داشتیم 


در کــــــــنارش خواب آسان داشتیم


یا پدر اســـــــــطوره دنــــــــیای ما


قـــــهرمــــــان باور زیبــــــــای ما


قصه های هـــــر شــب مادربزرگ 


ماجـــرای بزبز قـــندی و گــــــرگ


غصه هرگز فرصت جولان نداشت 


خــنده های کــودکـــی پایان نـداشت


هر کسی رنگ خودش بی شیله بود 


ثروت هــــر بچه قـــــدری تیله بود


ای شریــک نان و گـــردو و پنیر !


هـــمکلاسی ! باز دســــــتم را بگیر


مثـل تــو دیگر کسی یکرنگ نیست 


آن دل نــازت برایم تـــنگ نیست ؟


رنگ دنـیایـــت هــنوزم آبی است ؟ 


آسمــــان بـــــاورت مهـتابی است ؟


هـــرکجایی شــــعر باران را بخوان 


ســـاده بــاش و باز هــم کودک بمان


باز بـاران با ترانه ، گـــــــریه کن !


کودکی تو ، کـــــود کانـــه گریه کن!


ای رفــیـــق روزهای گــرم و ســرد


ســـادگــی هــایم به سویــم بـاز گرد




تاريخ : یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۲ | 22:31 | نویسنده : شیما

خدایــــــــــا! سرده این پایین، از اون بالا تماشا کن


 اگه میشـه بیــــــا پاییـن و دستـــــای منـــو ها کن


خدایــــــــــا!سرده این پایین،ببـین دستــامـو میلرزه


دیگه حتـــــــــــے همه دنیا،به این دورے نمـے ارزه


تو اون بالا من این پایین،دو تایـــــــے مون چرا تنها؟


اگه لیلــــــے دلش گیــــره! بـــــگو مجنون چرا تنها؟


خدایا! من دلم قرصه،کسے غیر از تو با من نیست


خیالت از زمین راحت ،که حتــے روز،روشن نیست


کسـے اینجا نمـے بینـه که دنیـــــــــــا زیر چشماته


یه عمره یـــــــــــادمـــــــون رفته،زمیـن دار مکافـاته


فراموشم شده گاهـے،که این پایین چه هـــا کردم


کـــــــــه روزے بایـد از اینجـا بــازم پـیــش تو برگردم


خدایـــــــــا! وقــت برگشـتـن یه کم با من مدارا کن


شنیــدم گرمــه آغوشـــت،اگه میشـه منــم جا کن




تاريخ : یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۲ | 18:31 | نویسنده : شیما
-اگر یک زن سیگار بکشد:

در امریکا به او می گویند :زنیکه سیگاری
در ایران به او می گویند : زنیکه معتاد فاحشه خیابانی لجن!
و در عربستان او را سنگسار می کنند!

2-اگر یک زن برای برابری حقوق زن و  مرد تلاش کند:

در امریکا به او می گویند : فمنیست
در ایران به او می گویند :تهمینه میلانی
و در عربستان او را سنگسار می کنند!

3-اگر یک زن مورد تجاوز قرار بگیرد :

در امریکا او را به آسایشگاه روانی می برند تا او را به زندگی اجتماعی باز گردانند.
در ایران او را به آسایشگاه روانی می برند و او در آنجا خودکشی می کند!
و در عربستان او را سنگسار می کنند!

4-اگر جسد زنی در یکی از میدان های شهر و درون یک کیسه پلاستیکی پیدا شود:

در امریکا : احتمالاً او یک زن خیابانی و بی خانمان بوده.
در ایران:احتمالاً شوهر غیرتی اش او را کشته
در عربستان: صد در صد بر اثر جراحات وارده ناشی از سنگسار به قتل رسیده است!

5-زنان:

در امریکا اجازه دارند در  پزشکی ، حقوق ، مهندسی و … تحصیل نمایند.
در ایران اجازه دارند در پزشکی ، حقوق ، مهندسی و …. به شرط تفکیک جنسیتی تحصیل نمایند
در عربستان اجازه دارند از بین بی سوادی و سنگسار یکی را برگزینند!

6- مادر:

در امریکا: مادر و پدر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ کردن فرزندان هستند.
در ایران: مادر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ کردن فرزندان است.
در عربستان:فرقی نمی کند که مادر مسئول چیست چون در هر صورت سنگسار می گردد.

7- اگر زنی بخواهد از شوهرش جدا شود:

در امریکا:درخواست طلاق می دهد و نیمی از سرمایه شوهرش به او میرسد( زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی:دو هفته)
در ایران:در خواست طلاق می دهد و در صورتی که هیچ ادعایی نسبت به نفقه و مهریه نداشته باشد میتواند از همسرش جدا گردد(زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی: 14 الی 15 سال!)
در عربستان:درخواست طلاق میدهد و شوهرش اجازه دارد او را سنگسار کند

8-یک دختر 18 ساله:

در امریکا نیازی به اجازه کسی برای انجام کارهایش ندارد.
در ایران تنها برای دست شویی رفتن و تنفس نیازی به اجازه کسی ندارد!
در عربستان اصولاً هیچ اجازه ای ندارد!!!

9-تبریک میگم شما پدر شدید.بچتون یه دختره

در امریکا:Oh God Thanks
در ایران: خاک بر سرت حلیمه! بازم دختر زاییدی؟!؟!
در عربستان: نعم؟البنت؟ لا لا لا! أنا بد بخت! سنک سار یا زنده فی القبر هذه الدختر!

10-زنی به شوهرش خیانت کرد….

در امریکا: طلاق ….
در ایران: فحش، کتک ، اسید ، چاقو ، قتل ناموسی…..
در عربستان: به دلیل دلخراش بودن صحنه ها از بیان آن عاجزیم



تاريخ : شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۲ | 13:40 | نویسنده : شیما

كجايي تو خداوندا؟

بيا پايين از آن بالا

ببين اين سلطه غم را

ببين آن كودك تنها

كه جا مانده در اين دنيا

ببين آن مادر غمگين

كه از اشكش زمين گرييد

تو آن بالا چه خنداني

چه خوشحالي چه شاداني

تمامش كن دگر اين بار

تو از سنگ است دلت انگار

همه غمگين،همه مغموم

همه شاكي از اين معبود

چه اميدي در اين بودن

در اين ماندن در اين ديدن

تو از خاك آفريدي درد و ماتم را

نه انسان را

بيا پايين از آن بالا

نترس از دست آدم ها

جهانت را نمي خواهم

تو را سرور نمي دانم

دلم تنگ است، از اين دنيا

از اين فقر و از اين فحشا

كجايي تو خداوندا؟

نديدم عدل و دادت را......



تاريخ : جمعه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۲ | 15:22 | نویسنده : شیما
 

 



تاريخ : جمعه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۲ | 13:24 | نویسنده : شیما

امان از این تریپ کار خیر که می ترسم یه روزی کار دستم بده . رسیدم توی کوچه مون، دیدم یه خانومی داره

 ماشینش رو بین دوتا ماشین دیگه پارک می کنه. جای پارک خیلی کم بود و بنده خدا حسابی کلافه شده بود.

 وایستادم و فرمون دادم بهش.« بیابیاااا، خب!حالا فرمون رو کامل برگردون!خوبه خوبه، خاموش کن.» بعدش

 هم بدون اینکه منتظر تشکر خانومه بشم راه افتادم برم که دیدم خانومه صدا کرد و گفت دستت درد نکنه.زحمت

 کشیدی! گفتم خواهش می کنم، کاری نکردم.گفت : دانشمند!من داشتم از پارک در می اومدم.

..



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۲ | 16:31 | نویسنده : شیما

چشمها را بایدشست......

جوردیگربایددید....

بی فایده بود سهراب.....

چشمهاراشستم سودی نداشت

کلاس بی سقف بچه ها...

آب خوردن آن زن...

باربری آن کودک دبستانی را 

نمیشه جور دیگردید

هرشب چشمهارا با اشکهایم شستم سهراب

سفره ی پراز غذاهای خیالی همسایه مان را

کفشهای پینه بسته کودک خردسال را

گریه های دختری ازبی جهازی اش را

وانطرفتر کاخ نشینان کاخهای مرمری را

جوردیگرنتوانستم ببینم

چشمهاراشستم بازهم فایده نداشت......


پدرش بهش گفت:این۱۰۰۰تاچسب زخم روبفروش تابرات کفش بخرم

بچه نشست باخودش فکرکرد یعنی بایدالان ارزوکنم ۱۰۰۰نفرزخمی بشن تامن کفش بخرم؟!

نه ولش کن همین خوبه....


225053_276768185789764_235480460_n copy.jpg

تـفآوتــ فـآحشـﮧ و بـآڪره پـَرבه ایسـت

 نـازُڪ بـﮧ ضـפֿـآمـَت یڪ בُنیا

בُنيـآيـﮯ ڪـﮧ مـَرבآטּ بـَرآﮮ رسیـבَטּ بـﮧ آטּ

از בريـבَטּ تمـآґ پـَرבه هـآﮮ انسـآنیـت ابـآیـﮯ نـבآرב

و شگفتـآ ڪـﮧ ايـטּ בُنيـآ

توسـُط جـآمعـﮧ اﮮ פֿـَلق مـﮯشـَوב

ڪـﮧ بڪارت ذهنـش را

عقـآيـב وحشیـآنـﮧ هـَمیـטּ مـَرבآטּ בريـבه اَسـت



تاريخ : دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۹۲ | 19:50 | نویسنده : شیما
من یک دختر ایرانی ام.....

وقتیکه خودرا اراستم مرافاحشه نامیدند

وقتیکه خندیدم گفتنداغواگر است

وقتیکه درپیاده روقدم میزدم گفتندحرامزاده است

وقتیکه گفتم پاکم مرادروغگوخواندند

وقتیکه نبودم گفتندبه مردهاپامیدهد

وقتیکه بودم گفتندگم شو وجودتوسراسرگناه است

وقتیکه خواستم دست اززندگی بکشم گفتند ازترس آبروبوده لابدبچه ای هم درشکم دارد

وقتیکه توبه کام میرسیدی همجنسهای من ازرده میشدند وخونی....

وقتیکه......

حالامن یک دخترایرانی میشنوم صدایی راکه میگوید:شکرکن برای ازادی ات

خدایا شکرت که من یک دختر ایرانی آزادم.....شکر


دختری پشت یک۱۰۰۰۰تومانی نوشته بود:

پدرمعتادم برای همین پولی که نزدتوست یک شب مرابه دست مردصاحبخانه مان سپردو.......

خدایا!!!توچقدمیگیری که بگذاری شب اول قبرپیش ازانکه توازمن سوال کنی

من ازتو.....فقط بپرسم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


همه چیز خنده داربود
داشتن تو...!
بودن من ; ماندن ما….
!!
رفتن تو…
این همه آه….
گاهی از این همه خنده گریه ام میگیرد...

 

سهراب گفتی: چشمها را باید شست… شستم ولی………….!
گفتی: جور دیگر باید دید………… دیدم ولی…………!
گفتی زیر باران باید رفت…. رفتم ولی…..!
او نه چشمهای خیس و شسته ام را…
نه نگاه دیگرم را… هیچ کدام را ندید!!!!!
فقط زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:
دیوانه ی باران ندیده !!!


زن عشق می کارد و کینه درو می کند،او می زاید تو برایش نام انتخاب می کنی،او درد می کشد و تو نگران از اینکه بچه دختر باشد،او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی می بینی،او مادر می شود و همه جا می پرسند:نام پدر؟(دکتر شریعتی)



تاريخ : شنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۲ | 23:24 | نویسنده : شیما
 

بقیه رودرادامه ببینید...البته ادرسی که عکسهاروازش اخذکردم روی خودعکسها استدریاچه زریوار - مریوان



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه هفدهم خرداد ۱۳۹۲ | 14:45 | نویسنده : شیما

اشعاری ازاحمدشاملو(بامداد)

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ | 18:36 | نویسنده : شیما

به نام خدا

سلام پریسا چرا دیروز نیآمدی توی کوچه با من بازی کنی.پریسا من یک عروسک برای تو خریدم.به مامانم گفتم که میخواهم با پریسا عروسی کنم.اما مامانم میگوید تو هنوز کوچولو هستی و هروقت بزرگ شدی و رفتی دانشگاه با پریسا عروسی کن.ولی من هنوز کلاس سوم هستم.مامانم میگوید پریسا هم باید برود دانشگاه دکتر شود.اما داداش ناصر میگوید دخترها وقتی می روند دانشگاه با یک پسر دیگر دوست می شوند.پریسا تو هیچوقت نرو دانشگاه چون اگه بروی دانشگاه با یک پسر دیگر دوست می شوی.و دیگر من را دوست نداری من هم می روم سیگار می کشم و معتاد می شوم و میمیرم.

حقیقتی بیش نبود!




  • قیمت روز
  • رفتن